امروز دقیقا دو هفته از اون شب می گذره
و دقیقا 13 روز از درخواست تنهاییش
یعنی 13 روزه رفته تو غار؟؟؟؟
دیروز داشتم فکر می کردم اینکه اون واقعا تو این مدت منو به باد فراموشی سپرده چجوری می تونه .. من براش یه خاطره زودگذر بودم..
خیلی از حرفایی که تو این مدت بهم زد و منو به شدت ناراحت کرده هیچوقت از دلم بیرون نمیره...
امروز با خودم داشتم فکر می کردم که دیگه وقت رفتنه
این اتفاق و این تنهایی مقدمه اتفاقهای دیگه است
حالا که خیلی راحت اینو بهم گفت که برو میخوام تنها باشم ...
بهتر نیست که منم دیگه پامو بکشم بیرون؟
منی که نه سلامتیم نه نگرانیم نه مریض بودن احوالم هیچی دیگه واسش مهم نیست
پس چه بهتر که خیلی سنگین خودم برم
تا اینکه چند ماه بعد به این نتیجه برسه که باید برم...
تصمیم گرفتم اگه پنجشنبه اومد و حرفهاش و بهم گفت
از شنبه اش دیگه منم نباشم..
میرم سراغ زندگی خودم .. احساس می کنم اونم راحت می تونه بره سراغ هر کی دلش می خواد... خیلی راحت...

برچسب:
نویسنده: نگار زمانی